|
روزانه های مامانی وقند عسل ثبت روزانه تجربیات من در تربیت کودکم
|
بالاخره بابایی امتحاناش تموم شد وما از قرنطینه خارج شدیم... بابایی یه روز رو هم مرخصی گرفت که در خدمت خانه و خانو اده باشه... جدای از خیابون پر از چاله چوله فرحزاد اونجا پر از صافکاری و نقاشیه ...امیر که پشت نشسته بود نمیدونم از چیه اینا خوشش اومده بود که جلوتر اومدیم تو اتوبان یه ماشینی وایساده بود پنچر گیری پسر هم کنجکاو شد و کلی سوال در مورد پنچر گیری کرد شام هم پسر رو بردیم رستوران ... هیچی که میگم یعنی واقعآ هیچی کلآ همه چیو با زور میخوره ولی توی رستوران چه ساندویچ چه پیتزاوچه .....تا اخر کامل میخوره عین قحطی زده ها پسر فراری از عکس
[ سه شنبه چهارم بهمن 1390 ] [ 11:5 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
اول از همه این که امیر دیگه مهد نمیره اونم به علت مریض شدن های مداومی که هم خودش رو ازپا در اورد هم من رو مامان بالاخره بعد از یک هفته قول دادن به قند عسل امروز شال و کلاه کرد که پسر رو ببره هایپر استار اما بعداز اماده شدن تازه تلوزیون کارتونش شروع شد و پسر که اگه میکشتیش هم از پای کامپیوتر بلند نمیشد بشینه پای تلوزیون گیر داد که میخواد کارتون ببینه ما هم که یه عالمه لباس پوشیده بودیم ۴۵ دقیقه راه رفتیم و حرص خوردیم تا بالاخره این پوریای ولی درخت پلید رو کشت و پسر رضایت داد تا تی وی خاموش بشه و راه بیفتیم طبق معمول هم توی مسیر راه کلی با هم بحث کردیم و قول دادیم و قول گرفتیم که امروز اسباب بازی نمیخریم یا میخریم .... وسرانجام نفر برنده تو این بحث ..... امیر بود و من اینجا مشغول انتخاب کردن لیوان برای مامانیه الهی مامان فدای قندعسلشششش
اینجا هم سردر گم بین اسباب بازیها که کدوم رو انتخاب کنه وطبق معمول همیشه ماشین..ولی اینی که دستشه رو نخرید اینو گذاشته تو نوبت برا دفعه بعد... اینجا هم مشغول خوردن پفک همراه با شعار: خوشمزه چاکلز -بدون چاکلز هرگز ....البته من پفک رو حداقل ماهی یک بار به امیر اجازه خرید میدم در این یک مورد من همیشه برنده ی میدونم
[ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 ] [ 8:33 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
امیر از طرف مهد کودکشون یکشنبه اردو رفتند سرزمین عجایب شب یلدا هم مثل همه مراسمات ما یه جمع سه نفری بودیم ........ خیلی خسته ام خیلی .... خسته و دلتنگ [ جمعه دوم دی 1390 ] [ 1:13 قبل از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
چند روزی بود که امیر هوس مترو سواری کرده بود وهمش بهانه میگرفت که من خیلی دلم میخواد با مترو برم مسافرت -خیلی به من با مترو خوش میگذره و ما کلی از خودمون دلیل در بکردیم که با مترو نمیشه رفت مسافرت اون که باهاش میرن مسافرت قطاره و........ولی کار ساز نشد و امروز دل و زدیم به دریا و رفتیم مترو گردی اول رفتیم ماشینمون رو میدان انقلاب پارک کردیم وبابا چند تا کتاب خرید و عازم مترو شدیم اول میخواستیم چند تا ایستگاه الکی بریم و برگردیم بعد تصمیم گرفتیم بریم مرقد امام خلاصه قند عسل انقدر کیفور شد کلی هم اونجا سوال پیچم کرد که اینجا چرا شهرش خونه نداره وچرا فقط الله داره و......ناهار هم رفتیم رستوران خوردیمو برگشتیم . وقتی هم برگشتیم خونه بسته فلش کارتشو گرفته بود دستش و ادای فروشنده های داخل مترو رو درمیاورد که بیاین لواشک بخرین .خانم اقا لواشک بخرین لواشکهای خوشمزه ..... [ جمعه هجدهم آذر 1390 ] [ 10:19 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
قند عسلم این روزها احساس میکنم بزرگتر از اونی شدی که من توی فکرمه
دیشب بعد از کلی اصرار از من که دیگه وقت خوابه و مقاومت از تو "بالاخره پیروز شدی و از تخت پایین اومدی و رفتی پیش بابا ومن صدات رو میشنیدم که میگی من خیلی خستم خیلی نگرانم و اصلآ خوابم نمیاد و من توی فکر این که واژه نگرانی رو برا ی چه منظوری بکار بردی. چند روز پیش از من خواستی که شماره بابالی (پدر بزرگ) رو برات بگیرم و بعد از اینکه کمی صحبت کردی تلفن قطع شد و برگشتی روبه من که فکر کنم گوشی بابالی انتن ندادو حیف شد من نتونستم یه سوالایی بپرسم و من هنوز تو کف حیف شد گفتنتم. چند وقت پیش بابایی جورچینی رو برات خریده بود که مامان بیچاره ساعتها باید باهاش ور میرفت تا سوار کنه تا شما باهاش بازی کنی چون ب درد سن شما نمیخورد (ماکت فضا پیما)برگه راهنماشو برداشته بودی کنار من نشستی و مثلآ شروع کردی به خوندن که وقتی سوالی از من میپرسی و من با بی حوصلگی جوابت رو میدم بعدش ازم باز خواست میکنی که چرا خوشحال نیستی و من میمونم که چکار کنم بابایی این روزها کارش خیلی سنگینه و شبها دیر میاد خونه و کما کان من و پسر تنها همزبون همدیگه ایم
[ پنجشنبه دهم آذر 1390 ] [ 7:37 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
[ دوشنبه شانزدهم آبان 1390 ] [ 5:25 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
هنوز من توی شوکم
امیر پریشب صحیح و سالم خوابید و صبح که بیدار شد گفت که مامان پام درد میکنه نمیتونم راه برم منم فکر کردم حتمآعضلش گرفته یا به قولی رگ به رگ شده دستشو گرفتم بردمش دستشویی وکمک کردم اومد بیرون و گفتم که امروز نمیخواد بری مهد کودک اما کلی گریه کرد که نه من میخوام برم با کمک بابایی بردمش مهد و به مربیش هم گفتم که این حالش خوب نیست اگه دیدین بی تابی میکنه زنگ بزنید میام دنبالش . ظهر رفتم دنبالش دیدم نمیتونه راه بره زنگ زدم بابایی که بیا دم مهد امیرو کمک کن ببریم خونه بابایی هم که دانشکده بود اومد و امیر و اوردیم خونه بعد از ظهر امیر دردش بیشتر شد طوری که حتی نمیتونست راه بره ماهم که همیشه اشکمون دم مشک با گریه و زاری زنگ زدیم بابایی که بیاد امیرو ببریم دکتر مگه میشه ادم شب سالم بخوابه وصبح نتونه قدم از قدم برداره بابایی اومد وامیر رو بردیم دکتر . براش عکس و ازمایش نوشت که هر دو مشکلی نداشت و پیشنهاد کرد که بریم مرکز طبی کودکان رفتیم اونجا ودیدیم که چه غوغاییه خیلی شلوغ بود بالاخره امیر معاینه شد و تشخیص دادن که احتمالا به خاطر سرماخوردگی اخیرش لگنش کمی عفونت داشته باشه لحظه ایه و خوب میشه ما هم ساعت ۱۱ شب رسیدیم خونه . امروز صبح که بیدارشد دیدم خودش میتونه از جاش بلند شه و خدا رو هزار بار شکر کردم . نمیدونم شاید هم حکمت خدا بود که یه خورده من و تو فکر ببره . خدایا منو به خاطر همه نا شکریهام تو این مدت ببخش. [ پنجشنبه پنجم آبان 1390 ] [ 3:37 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
سلام به همگی
اول اینکه امیر جمعه پیش تب داشت بردمش دکتر سرماخورده بود و شنبه را مهد نرفت و موند خونه که استراحت کنه .قرار بود که دوشنبه بریم رشت منز ل یکی از دوستان و بعد هم بریم انزلی مهمانسرا تا چهارشنبه .که شب دیدم امیر دوباره تبش خیلی بالاست
[ شنبه بیست و سوم مهر 1390 ] [ 11:33 قبل از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
پدر بزرگااااااااااااااااااااا مادر بزرگااااااااااااااااا
روز تون مبارررررررررررررررک [ شنبه نهم مهر 1390 ] [ 2:10 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
اول اینکه اون دو روز مرخصی که تو پست پایین گفتمو رفتیم شمال . خوب بود خوش گذشت ولی یک روزش فقط تو ترافیک حروم شد دو روز بعدش بابایی برا ده روز یک ماموریت کاری باید میرفت ژاپن که ما هم از فرصت استفاده کردیم و بعد از یه مدت طولانی رفتیم اصفهان به امیر خیلی خوش گذشت ولی خیلی دلم براش سوخت همش تو حیاط بود و به گلها اب میداد و به خاله ها هم میگفت که ما اصلآ خونه اینجوری نداریم وقتی هم برگشتیم جالب اینجا بود که بابایی همه سوغاتی هایی که از ژاپن اورده بود چینی بود امیر خاله ها رو هم با خودش اورد که بعد چند روز واسه اماده شدن برا رفتن به دانشگاهشون رفتنو دوباره من و امیر تنها شدیم امیر رو هم دوباره مهد ثبت نام کردمو فعلآ که خوش حال میره امروز هم رفتن بازدید از ایستگاه اتش نشانی و کلی بهش خوش گذشته و اومده به مامان میگه که اگه جایی اتش گرفت باید به ۱۲۵ زنگ بزنی فهمیدی مامان هم تایید کرد که بعله دیروز براش یه ساعت مچی خریدم و بسته به دستش .بلده که عقربه کوچک نشون دهنده ساعته و هر وقت از ش ساعت میپرسی درست میگه فقط اگه گفت ساعت مثلآ۲ شما تصور کن حدود یک ونیم تا دو و نیم [ چهارشنبه ششم مهر 1390 ] [ 5:26 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
بالاخره گوش شیطون کر بابایی بعداز چند بار کنسل شدن ماموریت خارجش جور شد و این یعنی اینکه من و امیر بعد از ۵ماه ونیم میریم خونه مامانم البته هفته اینده
به نظرشما اگه شوهرتون بعداز ۵ ماه فقط دو روز مرخصی داشته باشه کجا میتونین برین الان اگه کسی خونه مارو ببینه فکر نمیکنم بازار شام هم به این شلوغی باشه دیشب امير از تو اتاق یه کارتن پیدا کرده (اسپیکر)و اورد اینجا و کلی باهاش ور رفت صد بار رفت توش نشست و اومد بیرون دست اخر هم کلافه شد و گفت :ااااه این بی مصرف چقدر احمق بود من نتونستم توش جا بشم دیروز یه سي دی برداشته بود و میخواست بزاره رو کامپیوتر پرسيدم امیر چی میخوای نگاه کنی گفت :سمت تزوگ (سنپترزبورگ)نمیدونم خودمم درست نوشتم یانه دو شب پیش جايی افطار دعوت بودیم امیر با بچه ها مشغول بازی بود يه دفعه اومد پيشم که مامان این بوی چیه گفتم بوی غذا گفت ولي من از بوش متنفرم منم کلی توضيح دادم به خانم صاحبخونه که کلآ از بوی هر نوع غذايی متنفره نه اینکه بوی غذای شما بد باشه [ سه شنبه هشتم شهریور 1390 ] [ 12:59 بعد از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
دو هفته پیش با امیر رفتیم یکی از مدارس دو زبانه تو سعادت اباد اول امیر رو بردن که مثلآ بازی کنه و مامان بشینه سر جلسه معارفه بعد که جلسه تموم شد گفتن که بچه ها رو بردن ازشون تست بگیرن خلاصه رفتیم توی یک اتاق که نتیجه رو ببینیم که دیدیم بععععععععله ۱-اسمت چیه:امیر ۲-چندسالته:۴سال (۴.۵سالشه) ۳-بابات چکار میکنه:اداره میره ۴-توی ادارش کارش چیه:بابام توی اداره به زبان .......حرف میزنه(بابایی کارش جایی که اگه بگم خیلی تابلو میشه که امیرم درست گفته بود) ۵-مامان چکار میکنه: مامانم اشپزی میکنه ۶-اعداد انگلیسی را تا ۱۰ شمرده بود ۷-اعداد فارسی رو هم تا۷(البته تا ۱۵ بلده ولی نمیدونم چرا اونجا تا ۷ بیشتر نگفته بود ) ۸-الفبای انگلیسی رو بلد بود ولی فارسی را نه ۹-گربه و سگ و .........رو هم انگلیسیشو گفته بود ۱۰-علامت جمع.منها.ضرب و اینها رو هم گفته بود(بماند که بچه ۴.۵ ساله اینارو میخواد چکار......) ۱۱-بارون چطوری تشکیل میشه :وقتی بارون میاد بعدش رنگین کمون میشه ............... بعد ما پرسیدیم خب شهریه اش چقدره وایشون فرمودن ۳۸۰۰۰۰۰برای نه ماه ماهم ۵۰۰۰۰ تومان دادیم برای رزرو جا وامدیم خانه کلی فکر کردیم ودیدیم واقعآخیلی زیاده بعد چند روز بابایی رفت و پول رو پس گرفت البته مدرسه خوب واسه من مهم هست ولی نه دیگه اینجوری که خب از دو سالگی امیر من بفکرش بودم و تقریبآ پیدا هم کردم (رهیار)ولی برا اولین بار تجربه خوبی بود فعلآ که یک سالی وقت داره برا پیش دبستانی .
[ شنبه پنجم شهریور 1390 ] [ 2:6 قبل از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
امشب مامان وبابایی وامیر کوچولو رفتند مراسم احیا مصلی .خیلی خوب بود کلی دعا کردم امیر هم قران سر گرفت و دعای جوشن کبیر را هم همراه با بلندگو اکثر قسمتهاشو زمزمه کرد البته اواخرش دیگه خسته شده بود ماهم اومدیم تو چمنها نشستیم تا امیر کمی بازی کنه و حدود ۳ برگشتیم خونه البته این ارشد خوندن بابایی هم برا خودش جریاناتی داره حالا بماند این سومین باریه که بابایی ارشد قبول میشه خدا کنه این یکی دیگه به سر انجامی برسه
[ دوشنبه سی و یکم مرداد 1390 ] [ 3:59 قبل از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
امیرم دوشبه که پابه پای مامانی تا سحر بیدار میمونه وشب زنده داری .اخه مامانی اگه بخوابه دیگه موقع سحر که بیدار شد اشتها نداره وطول روز کم میاره البته امیر طول روز هم فرقی با ادم روزه دار نداره چون لب به هیچی نمیزنه .خدایا این بچه چرا تو غذا خوردن اینقدر وسواس داره. موز اگه کمی لک داشته باشه کثیفه شلیل چون دور هستش قرمزه کثیفه سیب اگه روش خال داشته باشه کثیفه هلو چون ابداره کثیفه برنج باید سفید سفید باشه ماکارونی باید حتما"همونجور ابکش باشه بدون هیچ مخلفاتی وگر نه کثیف میشه خورشت فقط باید گوشتش خورده بشه اونم بعضی وقتا کباب تابه ای کثیفه چون هم روغنیه هم روش خشکه خدایا چکار کنم [ شنبه پانزدهم مرداد 1390 ] [ 3:4 قبل از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
ارزوهای امیر :
مامانی کاش یه خونه میخریدیم که لونه موش داشته باشه مامانی کاش ما میرفتیم توی جنگل شما یه خونه درختی میساختی امشب معلم شده بودی و به شاگردهای خیالی الفبا اموزش میدادی و چند تا از پسرها رو هم اخراج کردی که چرا روی خط زمینه ننوشتین بازیهای خیالیت همه پسرونه است یا پارکبان شدی یا فروشنده اسباب بازی یا کتاب فروشی "مامان هم همیشه باید خریدار باشه وهمه را دونه دونه بخره ببره خونش مشکل بزرگ اینجاست که در طول روز همش پای کامپیوتری و مامان هرچی التماس میکنه پاشو با هم فوتبال بازی کنیم یا ماشین بازی گوش نمیکنی و شبا تازه بدو بدو کردنات شروع میشه
[ جمعه چهاردهم مرداد 1390 ] [ 2:49 قبل از ظهر ] [ مامانی ]
[ ]
|
|
| [ طراحی قالب وبلاگ : نایت سلکت ] [ Weblog Themes By : sibtheme ] |